قرار بود از یادم برود

قرار بود جیغ آجرهای هزار ساله وخرابه‌های باستانی را

از گلوی برگ‌های شناسنامه‌ام        دیگر نشنوم

 و ترس سایه‌هایم را         از شباهتی که با تبربه‌دوشان و عاشقان داشت

و ناله‌ی  لکه‌های نوری را     که ردپای نادمان و سرشکستگان در کوچه کاشته بود    دیگر نشنوم

و بی‌اندیشه از کنار زباله‌دان‌های میان راه رد شوم ..

پس دست و رو و دلم را شستم      با آبی که از بی‌نهایت می‌جوشید و می‌بارید

وجاده‌ای ناشناس را برداشتم       از لابه‌لای نقشه‌ها      و با چمدانم رفتم ...

همان شد که قرار بود

 

اما جهان

 همان بود

و کار جهان ...

 

تنها بیگانه‌ای به جمع غبارها و بیراهه‌ها و خاطره‌های برباد   پیوست .