X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
ناهه ودکتر ژیواگو
  
 چراغ شعرم را همیشه روشن نگاه می دارم . . . رهگذرانی مثل تو بسیارند و احتمال گم شدن در این شب های تار بسیار . . .
 
آرشیو
موضوع بندی
 
پنج‌شنبه 5 فروردین‌ماه سال 1389


(نسک های بی سر و انجام/ نسکِ پنجم: بابِ  بهبود و سفر)


فاما فی احوال سفری:

دراز باد دولت بی زوال حکمران جزیره ی قیس. دراز باد!  بعد از آزادی به قید و شرط حسنک از بند، به سبب بهبود و التیام زخم های روح و جانش او را دعوت به سفری نمودم در درازنای دریای پارس، در اثنای سفر به هرموز رسیدیم. جزیره ای که عده ی قلیلی باشنده داشت و کثیری رهگذر که عمده ی ایشان تاجر بودند و خریدار و بایعِ مروارید. آن جا ماندیم زیرا از برکتی این مسافران وسایل عیش مهیا بود و اقامت مهنا می نمود. به قول پیرمراد ما : « ازو بی اندهی بگزین و شادی با تن آسانی/ به تیمار جهان دل را چرا باید که بخسانی »  و الحق که هم چنین بود.  ارغنون نوازان، مشاطه وار، روح را بزک می کردند و شادی جان را کوک .. پیاله به دستان جایاجای و صوتِ خوش الحانان از شاهدان و زنان، گل به گل بر هوا و زمین .. حسنک را گفتم «جامه بکن و در این میانه تنی به آب بزن» از جای زنجیرهایش هراس داشت که شکی برانگیزاند خواستم دست کم موزه ی پلاسیده از پای بکند و تا ساق به ساحل بزند، جای جرح و آلات جارحه را نشانم داد منصرف شدم و ردا کنده و نکنده، کنارش زانو زدم و برابر موج هایی که خود را بالا می کشیدند و  پایین می انداختند های های گریستم و تمام توانم را مصروف کردم تا صدایی از من بیرون نیاید .. نمی خواستم زخمی دیگر بر روح چاک چاک او بزنم .. 



روز  نو بود از سنه ی اربعمائه  و در یادهامان هنوز خشِ صدای استادمان بونصر مانده بود که نوروز از جمشید به جای مانده و بایدش گرامی داشت، پس من و او همان هفتِ شهیر را گرد آوردیم و در ساحلی که شن بود و اجاقِ تنهایی،  به جشن نشستیم. گفتمش حرفی بزن در این سال نو، پاسخم داد از ماوقع ِبازگشتم از حج بگویم  یا از سه سال بردار ماندنم ؟ از کدام رفته ی حیاتم برایت بگویم که  روشنی این طلوع را  تاری و تیرگی نکند؟ از کدام قدم و کدام قلم  شرحی دهم که جز برمن و مخالف من بوده .. آن چه محبوب من محمود از من می خواست  کردم و آن چه از دلگزاری و پاس داری از دستم بر می آمد، نمودم اما  انتهایی که  دیده ای    آمد بر سرم ..




 
جمعه 19 مرداد‌ماه سال 1386

 

 

 

دایره ای    به من دادند

برای دویدن

جاده ای نرم وُ خالی

خطی طولانی

هزار پرسش داشتم

همه را برداشتند

وَ تنها   یک پاسخ

کف دستم گذاشتند :

براین  مدار

این  دار

باید بدوی

باید بروی

وَ   نیندیشی

نپرسی

تا برسی

دستی هست    در ایستگاهی   از همین راه

که ساعت شماطه دار قدیمی ات را

از سرت در می آورد وُ    دور می اندازد

و تو    خالی تر خواهی شد

بی زنگِ جنگ

بی زنگِ رنگ

   بی زنگِ ننگ ...

وَ  بالا خواهی رفت

بالاتر از  

   خط   

دایره

دور

مدار

دار

.

.

.

 

 

 

 

 

 

 


 
سه‌شنبه 16 مرداد‌ماه سال 1386

 

 

آقای سهره وردی  ببخشید، آقای پناهی  ببخشید، آقای منزوی  ببخشید

از آقای شهاب الدین سره وردی عذر می خوام  که روز هشتم امرداد ازاو حرفی نزدم

از آقای حسین پناهی هم عذر می خوام که روز هفدهم امرداد ازاو نگفتم

و به حسین منزوی عزیزم  می گویم :   « اگر تو نباشی   زمانه می میرد »

رحمت حق را    برای همه  می خواهم 

 

 

 

سجده ام    در پای تو

آن قدر طولانی شد

که گمان بردند    بُـتــــم

 

به شکستنم دست برآوردند         مؤمنان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 
دوشنبه 15 مرداد‌ماه سال 1386

 

 

تکیه دادن     به جُثه ی سنگی حوضی خشک

وَ غرق شدن    در اندیشه ی دریایی گمشده

در بیتی بلند    از شاعری

وَ کوشیدن    برای دوباره ساختن بیت    . . .

 

مأیوسانه    فروتررفتن    دراندیشه ی شاعر وُ دریا وُ بیت گمشده

.

.

.

وَ ناگهان    می بـــــینــی

انگشتانت   خیس اند

وَ پایت   خیس است

وَ دریا

تا گلوی تو    بالاآمده

وَ  بیت

شناور برآب ها

سمت تو می آید

.

 .

.

 

 


 
یکشنبه 14 مرداد‌ماه سال 1386

 

 

در انتهای این کوچه ی بن بست

باغی هست

و دری    در آن

که باز می شود    به باغی دیگر

که دری دارد

به باغی

و باغ   در باغ . . .

 

درها   همیشه باز  وُ

باغ ها    همه بهشت

برای همه . . .

 

اما   کسی درین کوچه پا نمی گذارد

مبادا   گم شود

و از خیابان   باز بماند.

 

 

 

 


 
جمعه 12 مرداد‌ماه سال 1386

 

 

برای آن ها    که لباس زرد روشن می پوشند    و نام ندارند

 

 

از چوبه های خبر    بالا می روند

کلمه ها را     بر تیرها گره می زنند

نامه ها را    با صدای بلند می خوانند

داد می زنند :

   رو به روی‌تان را    نگاه کنید

آن که خیره به شماست

راز خاموشی را   به شما خواهد گفت . . .

 

و همان بالای چوبه های خبر

از چشم های ما      بیرون می روند

از ما

که باید مراقب نوبت‌مان

و سفیدی نان‌مان   باشیم

 

 

 


 
پنج‌شنبه 11 مرداد‌ماه سال 1386

 

 

 

همیشه می خواستم    آبشار محترم « نیاگارا »    از میز من پایین بریزد

و کوه های « آند »‌‌ و « روشوز »    طاقچه ی اتاقم باشند

و « دجله »      و البته « فرات » عزیز    دورتادور اتاقم     روان باشند . . .

امروز صبح     که بلند شدم

همه چیز     همان‌طور بود که همیشه خواسته بودم :

خیسِ خیس بودم    از آبشار                    تنها

مشتی برف   از قله ی آند    می جَویدم      تنها

و فرات   نوازش می کرد    پایم را                تنها 

. . .

حالا دیگر آرزویی ندارم

 

 

فقط این شعر    هی از من می پرسد :

«  آقای تنها!

وقتی همه چیز را به خاطر   او    می خواستی

چرا حتا یکبار       کنار خودت   

آرزو نکردی

او را    ؟  »

 

 

 

 

 

 

 

 

   


 
سه‌شنبه 9 مرداد‌ماه سال 1386

 

 

می گویم:    قطره

لبت خیس می شود

می گویی:    بیش تر

می گویم:    باران

تنت خیس می شود

می گویی:    بیش تر

می گویم:   درــــ

پیش از آن که   بگویم دریا

در قایقِ شعرم    می نشانمت

 

می گویم:   ها!     دریایی حالا

 

 

 

 

 

 


 
دوشنبه 8 مرداد‌ماه سال 1386

 

 

 

صبور باش

بگذار جهان از پیشانی ات    شُـــره کند

صورتت  سرخ شود

نبضت   کُـند بزند

صبور باش

همه چیز   به روزِ زیبایی اش   باز می گردد

..

..

..

مگر نمی گفتی :

«  با این همه   که با او هستم

متوجه بودنش نمی شوم

تا وقتی   از ابروهایم پایین می آید

و چشم هایم

شروع می کند  به سوختن » ؟

 

 

 

 


   1       2       3       4       5       ...       31    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 424431


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
چراغ شعرم را همیشه روشن نگاه می دارم . . . رهگذرانی مثل تو بسیارند و احتمال گم شدن در این شب های تار بسیار
شناسنامه کامل من...