X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
ناهه ودکتر ژیواگو
  
 چراغ شعرم را همیشه روشن نگاه می دارم . . . رهگذرانی مثل تو بسیارند و احتمال گم شدن در این شب های تار بسیار . . .
 
آرشیو
موضوع بندی
 
سه‌شنبه 24 شهریور‌ماه سال 1394





........




کودک بودم

بیگانه با الفبا

دستِ بزرگِ « شعر »

با همان انگشت های بلورینِ کشیده

شکل هایی

 در هوا رسم می کرد

درهایی

باغ هایی

حتا هواپیما وُ قایق هایی

که تنها من می توانستم ببینم

و تنها من از آن ها

 واردمی شدم

در آن ها می دویدم

با آن ها پرواز می کردم وُ

جاری می شدم،

و هر صبح

با شکلی تازه

در هوا وُ چشمانم

شروع می شد ...




الفبا را که شناختم

واژه هایی را

با رنگ های درخشان

سرِ راهم می گذاشت

لای کتاب های درسی

لابه لای مشق هایی که می نوشتم

روی تاقچه ی اتاق

پشتِ فرمانِ ماشین های اسباب بازیم،

دست که به آن ها می زدم

مثلِ حباب می ترکید

و انگشت هایم رنگی می شد

و چند روز همانجا روی دستم

می مانْد ...




وقتی اوّلین سیب را

بدونِ کمکِ صندلی وُ چارپایه

از شاخه ی درختِ حیاط چیدم

دیدم که چشم های بزرگی دارد

و زُل زده 

به چشم های بازمانده ی من؛

سیب نگاه می کرد

حرف می زد

و من می شنیدم

تنها کسی بودم در خانه

که حرفِ سیب را می فهمیدم

اما برای بیانش

 دهانی نداشتم ...





وقتی مجبور شدم

ساعتِ حرکتِ قطارها وُ

هواپیماها را حفظ کنم

و دستِ ایستگاه های میانِ راه

به من رسید

و مرا بینِ خودشان

 تقسیم کردند،

باز هم « شعر» را می دیدم

که همیشه قبل از من

از رویِ همان صندلی

 که باید می نشستم

بلند شده بود؛

عطرش هنوز در هوا بود

عطری به حجمِ دو در دو در دو


و من تمامِ طولِ سفرها را

در عطر طی می کردم

و تمامِ طولِ سفرها را

با پاهایی که بر زمین نبود

و گوش هایی که نمی شنید

و چشم هایی که نمی دید ...


فقط می دانستم

« شعر » 

هست

با من

از من

تا من

در من ...


و زبانم به سختی

کلمه هایی را هجّی می کرد

و در حنجره ام انگار

پرنده ای گیر کرده بود وُ

توانِ پرواز نداشت ...





سفرها که تمام شد

و گشت وُ گذاردرشکل های هوا

و رنگ هایی که 

بر دست هایم مانده بود

و عطری

 که در خود ادامه ام می داد؛

زمانِ آخِرین معجزه ی « شعر» بود:

« تو»

آفریده شدی

در حرکتِ کشیده ی انگشت هایت

شکل ها وُ رنگ ها وُ عطرها

پرواز می کردند

می رقصیدند ...

یک چشم وُ دو چشم کافی نبود

تنم چشم شده بود

برای تماشایِ آخِرین اعجاز ...


نگاه می کردی

کلمه ها

دانه دانه

مانندِ نُت های سیاه وُ سفید

کفِ دست هایم می نشستند


می چرخیدی

لحنِ جمله ها عوض می شد


گریه می کردی

ابر می آمد پایین

وَ من وُ جهان را می پوشانْد


و حرف که می زدی

توفان می شد

رها می شدم از تنم

رها می شدم از هوا حتّا ...


باد 

نفس نفس زنان 

دنبالم می دوید وُ 

به پایم نمی رسید،

آفتاب

فرصت نمی کرد 

سایه ام را نقاشی کند،

آب

عکسِ خودش را می خواست

در من تماشا کند،


و دیگر

« من »

نبود،

« تو» بودم

بی جسم

بی زمان ...


«تو» یی

که شب ها زمین

قدم هایت را می جُست

تا نوازشش کنی

وَ صبح ها آسمان

نگاهت را می خواست

تا

   فرو

          نریزد ...





















........


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 424431


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
چراغ شعرم را همیشه روشن نگاه می دارم . . . رهگذرانی مثل تو بسیارند و احتمال گم شدن در این شب های تار بسیار
شناسنامه کامل من...