X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
ناهه ودکتر ژیواگو
  
 چراغ شعرم را همیشه روشن نگاه می دارم . . . رهگذرانی مثل تو بسیارند و احتمال گم شدن در این شب های تار بسیار . . .
 
آرشیو
موضوع بندی
 
شنبه 18 مرداد‌ماه سال 1393




باز میان رَج ها

ابری آمد وُ دستم را بست ..

این بافه ی آفتاب است

با ابر سازگاری ندارد 

.

.

.

این پیراهن را برای شب های قلبم می بافم

که می لرزد  وُ

تو

چشم هایت را بسته ای ..









 
سه‌شنبه 14 مرداد‌ماه سال 1393




راه می روی

در نگاهی که ندارم

ماه‌ می‌ روی

پشت ابری

     که ببارم 





 
دوشنبه 13 مرداد‌ماه سال 1393



فنجانِ متروک را در دستم می گیرم

نه عسلی از لبی

نه شِکری از شبی

                 با او باقی ..

سنگی ست مشترک  گویی

بر هزار قبر

قبر ِ آمدن ها و رفتن ها

      بودن ها و نبودن ها ..

 

سنگی یکسان

که سرد و سنگین مراقبت می کند از شعله های زنده به گورِ اشک ها و لبخند ها

نه خویشاوند خاک  وُ

نه جدا شده از آسمان ..

 

فنجان متروک

حافظه ی عشق ها و نفرت هاست

حافظه ای که نه می خواهد چیزی به یاد بیاورد

و نه پاک شود   از آن چه در او مرده ..




 

 


 
چهارشنبه 8 مرداد‌ماه سال 1393



از روی نقشه ها حتا

دورها را رودهای بی‌پایان شسته باشند

و کوهستان‌های پردرخت خانه کرده باشند در سنگلاخ و تبرزارِ پشت سرم ..

اکنونم را بردارم و به مهمانیِ ماهی کوچک تنگ روی میز بروم

و با چشمانی‌خالی‌از  چه‌بوده  و  چه‌خواهدشد

در آن‌چه  می‌خواهم  و  هستم   شناور شوم ..






 
سه‌شنبه 7 مرداد‌ماه سال 1393




رازها  دارم 

هزار راز دراز

که تار و پودم شده اند ..


من

مگو  آفریده شده ام

 و جز گفتن نمی دانم






 
دوشنبه 6 مرداد‌ماه سال 1393



از راه های بسیار برای دیدار هیچ آمده بودند

به نذر و به نیت زیارت ..

شب هنگام با پشته های پر     از نیاز ها و خواهش های برآورده     به راه های بسیار روانه شدند

و هیچ

عرقریزان و نفس زنان

خسته از هزار هزار کوله بار که پر و پیمان کرده بود

گوشه ای  برای آرمیدن می جُست ..






 
یکشنبه 5 مرداد‌ماه سال 1393




مرگِ رویاروی را هزار بار از سر گذرانده ام

باری مرگ مرده است و باری من

دستم دراز بوده بر خودم

و قدم کوتاه تر از من

تا ببینم و بدانم  کجا قدم می گذارم  پیش از پا نهادنم ..

تاریکم  و روزگار می گذرانم

خیره به دستی که پیمانه پیمانه

قهوه اش را در من حل می کند ..





 
شنبه 4 مرداد‌ماه سال 1393



نشسته روی صندلی

دستش پا دارد و می دود

 قلبش چشم دارد و می گرید

روی خودش خم می شود می خواهد ببیند این تن، همان تن است که با او مانده بود..

نه.. با خودش می گوید.

این تن، همان تنِ عهد بسته نیست

تنی که از دره بالا می آمد و بیش از آن که جانِ او را نجات داده باشد

 خار های خونخوار را به دنیا آورده بود..






 
جمعه 3 مرداد‌ماه سال 1393




باد می آمد وُ می گریستم ..

اشک های من بر دست های باد :

                                               هزار جسدِ تو

                                                               ریخته بر گیسوانِ بی قرار دشت ..







   1       2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 424431


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
چراغ شعرم را همیشه روشن نگاه می دارم . . . رهگذرانی مثل تو بسیارند و احتمال گم شدن در این شب های تار بسیار
شناسنامه کامل من...