ناهه ودکتر ژیواگو
  
 چراغ شعرم را همیشه روشن نگاه می دارم . . . رهگذرانی مثل تو بسیارند و احتمال گم شدن در این شب های تار بسیار . . .
 
آرشیو
موضوع بندی
 
سه‌شنبه 23 آبان‌ماه سال 1391




شانه بالا می انداختی

و من می ترسیدم از کتاب هایم و کلمه های بلور نایابی که بر رف پنجره ها و

لب تاقچه هایشان گذاشته بودم

که بر زمین بریزند و بشکند دنیایم

دست تکان می دادی

 ومن محکم  پیراهنم، پوستم، درختان و کشتی هایی را

که از دلم آب می خوردند

می گرفتم تا توفان دیر و دورت از من جدایشان نکند و پریشان نشود دنیایم

چشم نازک می کردی

 ومن از سرنوشت چشمه ها و قله ها و ستاره های درخشان و حتا خورشید

بیمناک می شدم

 و هزار دعا و دست خواهش و التماس بی غبار به آسمان می فرستادم

مبادا عشوه و ناز بلند بالایت

خشک کند و خوار و خاموش

طرب و تری و اوج را

و خاک شود از ناتوانی اش دنیایم ..


تو آن گونه بودی و من آن گونه ...


و امروز

شانه بالا می اندازی و همراه حرکت شانه هایت

جهانم را به نیستی پرتاب می کنم

دست تکان می دهی

و جهانم را به باد وحشی و آشنای تو می سپارم

چشم نازک می کنی

و تا عمیق اقیانوس ها و قلب صحراها   تشنه و تنها

دلخواسته فرو می روم  و  گم‌نام ..


حالا

      که   نام 

                  از تو گرفته ام







برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 424372


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
چراغ شعرم را همیشه روشن نگاه می دارم . . . رهگذرانی مثل تو بسیارند و احتمال گم شدن در این شب های تار بسیار
شناسنامه کامل من...