X
تبلیغات
زولا
ناهه ودکتر ژیواگو
  
 چراغ شعرم را همیشه روشن نگاه می دارم . . . رهگذرانی مثل تو بسیارند و احتمال گم شدن در این شب های تار بسیار . . .
 
آرشیو
موضوع بندی
 
یکشنبه 29 اسفند‌ماه سال 1389



 

هزار سال مانده باشد تا به دنیا بیایم

یا هزار سال از تولدم گذشته باشد

زیر گنبدی که از افسانه‌های رنگارنگ  روئین‌تن شده      نشسته باشم

صدایی برایم داستان‌های نقاشی شده‌ی سقف و دیوار‌ها  را تعریف کند

شب شود    نــخـوابم

روز شود    بیدار نشوم

وَ هروقت گرسنه شدم

دست ببـرَم      سیبی از شاخه‌ی یکی از نقاشی‌ها   که رسیده‌تر است

  بچینم وُ    

                 دهـنـــم

                                شیــرین شود

وَ ناگهان  کسی‌که هستم را    به یاد بیاورم

                                وَ جایی که نشسته ام   

                                 وَ زندگیِ آمده وُ رفته‌ام  را  ..

 

 

 




 
جمعه 27 اسفند‌ماه سال 1389


 

 

اگر این کلمه‌ها را کنار بزنید

اتاقی تاریک خواهید دید

وَ اگر چند لحظه بمانید تا چشمتان به تاریکی عادت کند

حتماً خودتان راهم لابه‌لای وسایل اتاق خواهید یافت :

کُنده‌های درختانی   که زنده زنده  سوختند

پرهای ریخته‌ای  که در کابوس‌های‌شان  هنوز

صدای وحشیِ شکارچیان و هیزمِ اجاق‌ها و جویده‌شدن را  می‌شنوند

بی‌شمارچشم‌های از حدقه بیرون آمده‌ای    که بر کف وُ تاقچه‌ها‌ی اتاق  افتاده اند

چشم‌های هفت سالگیِ مجرمان و محکومانی که هنوز التماس می‌کنند

ما را بیاموزید        ما را در آغوش‌ مهربانی‌تان بزرگ کنید ..

و کوهی از لحظه‌ها و دقیقه‌های دست وُ پا شکسته وُ مأیوس

که سرنوشتشان  رود شدن  وُ جاری بودن     نبود ..

 

بر شانه‌ی خودتان می گذارم

انتخاب کنید کنارِ کدام باقی‌مانده‌ی جان

                                 بنشانمتان

 

 

 

 


 
جمعه 27 اسفند‌ماه سال 1389



زل زدم به دست‌های بادی که از دور می‌آمد

- گاهی زیباترین شعرها را می‌توانی از دست‌هایش بخوانی

بالای سرم رسید وُ از من گذشت

تنها یک جمله را توانستم بخوانم :

« پرستو آمد وُ از گل خبر نیست ..  »

 

پس پریشانی این روزهای باد بی‌دلیل نبود



 


 
پنج‌شنبه 26 اسفند‌ماه سال 1389

 

(1)


سامان ندارد دیگر    دیدگانی

که دیروز باورِ امن خانه را به چشم دیده  

وَ امروز    آوارِ اکنون و همه‌ی فرداهایش  را ..

 

 

(2)


می‌خواهم بروم

نه این‌که دلگیرم

 ازین خانه

 ازین آسمان

 ازین زمین

نه  ..

می‌خواهم ازین زمانه بروم

که خانه وُ هوا وُ سرزمینش نام ندارد    همه‌جا هست

 


 
چهارشنبه 25 اسفند‌ماه سال 1389



به عمد با این‌همه عجله می‌نویسمت

می‌خواهم گوشه‌ای‌ازچشمت یا دلت        بیــفتد از قلمــم

تا کسی با خواندنِ ‌تویی که‌نوشته‌ام   عاشقِ زیبایی‌ات نشود

ضمناً می‌خواهم در نبودنت دنبالِ تکه‌های گمشده‌ات   که از کاغذم بیرون ریخته بگردم

وَ خوش‌کنم وقتم‌را  با تو      

در این دقیقه‌های‌زمین‌گیر  که نمی‌گذرد   بی‌تو ..



 


 
سه‌شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1389



« موج‌ها آمده‌اند وُ رفته‌اند

وَ آن‌چه باقی‌مانده   نمی‌دانم ها وُ خالی‌های خیس وُ  لرزان است

وَ چشم‌هایی   که‌تمامِ آسمان را می‌کاود

به دنبالِ چیزی وُ کسی‌  که‌در آغوش داشته   روی همین زمین ..  »

 

خبر همین بود که موج‌ها   هرچیزی‌به دستشان رسیده

با چنگ وُ دندان گرفته‌اند وُ برده‌اند

... اشک‌های مادران وُ فرزندان

لذت ها وُ نارضایتی‌های کوچکِ انسان

خاطره‌های خندان وُ گریان

دست‌های خالی وُ پر

صدای مرتعشِ دلی که از فردا با محبوبش سخن می‌گفت

همه چیز را ...

 

 راستی‌آیا     همین آمدن وُ رفتن

همین حیات وُ  حضورِ انکارناپذیر

گیرم از موج‌هایی که خونسرد از دشتِ بدن‌های بی‌جان می‌گذرند

نشانه‌ی ادامه‌ی زندگی نیست؟




 
یکشنبه 22 اسفند‌ماه سال 1389




(1)

این شعر    دری‌ست    که باز می‌شود بر صورتِ من

وقتی می‌خوانیدش اما        ساعت‌هاست   که‌آن صورت را پشتِ در تنها گذاشته‌ام

وَ درایوان       به دری تازه می‌اندیشم

 


(2)

فیلم که شروع می‌شود

می‌توانی زل بزنی به صفحه‌ی رنگینِ روبه‌رو  وببلعی‌اش

می توانی چشم ببندی وُ بخوابی

هر کار دیگری هم می توانی .. اما تفاوتی نمی کند :

فیلم مسیر خودش را می‌رود تا انتها ..

ماجرای زندگی است انگار

شروع شده وُ راه خودش را می‌رود تا  مقصد

بخوابم  یا  همراهی‌اش کنم  یا ..

 


(3)

آینه‌ای بود که هر صبح     جاودانگی در آن خویش را می‌آراست

هر صبح به اندازه‌ی نقطه‌ای     در این آینه جا می‌گذاشت خودش را

بعد از قرن‌ها و قرن‌ها   تصویرِجاودانگی در آینه کامل شد با رازها و رمزهای درونش

از آن لحظه   به رهگذرانی که  خود را در او می‌جستند   تصاویرِغریبی نشان می‌داد

وقت‌هایی فقط لب‌ها 

 وقت‌هایی دست‌هایی آتش‌گرفته  

وَ زمان‌هایی خالی بود

 خالی می‌ماند در برابرِ جسمی که روبه‌رویش می‌ایستاد با تمامِ آراستگی‌اش ..

رهگذران    دیدارِ رازها و رمزها را تاب نیاوردند

او را خاک کردند

 در کنار مزاری که می‌گفتند دیوانه‌ای دفن شده

 که خودرا جاودانگی می‌نامیده است ..

 

 

 


 
پنج‌شنبه 19 اسفند‌ماه سال 1389



این‌ها شعر نیستند

حروفش روزهای من‌اند

وَ نقطه‌هایش    شب‌هایم

 به خواندن ِ زندگی‌ام نشسته‌اید






 
پنج‌شنبه 19 اسفند‌ماه سال 1389



تبی که همه ی ما داشته ایم

ما همه‌ی انگشتانه‌های گمشده‌ی مادران‌مان

که راضی به شناور ماندن بر آبی‌ها

وَ تکان دادنِ پاهای آویزان‌مان

وَ گهگاه  خندیدن از قلقلکِ خیسِ موج‌های اقیانوسی که بر آن می‌راندیم

                                                                               نبودیم ..






   1       2       3    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 424096


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
چراغ شعرم را همیشه روشن نگاه می دارم . . . رهگذرانی مثل تو بسیارند و احتمال گم شدن در این شب های تار بسیار
شناسنامه کامل من...