X
تبلیغات
زولا
ناهه ودکتر ژیواگو
  
 چراغ شعرم را همیشه روشن نگاه می دارم . . . رهگذرانی مثل تو بسیارند و احتمال گم شدن در این شب های تار بسیار . . .
 
آرشیو
موضوع بندی
 
چهارشنبه 29 اردیبهشت‌ماه سال 1389

اندر حکایت سرو راستان که صد سرو بوستان دست به سینه ی ادب و خدمتش نهاده بودند و وقعی نمی نهاد.. نه از مهتری، که چشمانش جز راستان نمی دید و خمیدگان را نمی توانست دریابد.. 

کاوه سانِ جگر بر نیزه زده ی من! دودِ دلِ بیدارم! حسنکم! پاره ی جانِ دریده ام!  قلبِ نم دارم! حسنکم! گوشی یا دهان؟ هستی تا به سر بدوانم کلمه ها را به پایبوست یا تو هم از فرط راستی چشمی به من و دودمانم که  سرشکسته ترین واژگان هستند، نمی اندازی..  

سیلی دمانم.. سرازیر از مژه ی سالیانِ سنگ که بی تو خوش بودم .. صخره های تیزی که بستر آرامم بودند و دیوارهای غاری که سرپناهم ..  

حالا اما سیلی دمانم  رامش بَرِ  آن چه  قرن های قرن در آغوش خویش نوازشم می کرد..  هنوز ادامه دارد لب هایم ..


 
یکشنبه 26 اردیبهشت‌ماه سال 1389

هرگز نخورد دانا می .. گفتی هشدار و بپرهیز از آبی که آتش می شود و خاکستر می کند.. اما عهد شکستم و لب زدم .. لب نه، جان زدم به دریای شعله ها که سر می کشیدند و زبانه از جگر سوخته ام ..  

دیار ما حسنکم، فرقی با این گردکان بلور، این تیله های بازی، این شیشه های در خود مکنده ی چشم و احساس ندارد. دیار ما همین گلوله های رنگی ست که بر زمین قل می خورند و تماشا را با خود می برند.. 

و دیدار ما همان لحظه های اندک شمار جادوانه است که رنگ ها در هم می پیچند و فراموش می کنی چه قدر بی رنگی و در میانه ی اقیانوسی از مرکب سیاه  دست و پا می زنی.. 

دیار مرا دریاب حسنکم.. همین تیله ی خرد که اکنون روانه کردم سمت تو .. دیارم را به سوی من بفرست .. همین گلوله ی شیشه ای پر جذبه که در دست داری.. حالا که رسم این روزگار بازی است بگذار دیار ما در دست های مان باشد   

دست کم آن چه می رود و می آید کوچک نیست: سرزمین عزیزتر از جان ماست ..


 
جمعه 24 اردیبهشت‌ماه سال 1389

حسنکم! آن که غمگنی و سزاواری!  

دیباچه ی بلند روزگار با تو  و  بر تو گذشته را قلمم نویساند، قلم را گریاندم، چنان که می بایست و بر دروازه ی سرنگونی ات، آن جا که واژگونه دیدمت و  در قلبِ آن که باژگونه ات خواست، کلمه های دهانت را به دیده ی خواهندگانت رساندم.. اما میان من و بازمانده ی شبان و روزان دراز زیستنم با تو و خاطره های  کاغذین بعد از تو، و یادگاران بی شمار و نزدیکم از بود و بودمان؛ هنوز فاصله ای هست.. نمی دانم این همان فاصله ی هرگزیِ میان محبوب و دوستدار است، یا فاصله ی ابدیِ میان خود و خویشتن، که در لحظه ی بدرود و خروج از کالبد به پایان می رسد، نمی دانم!  تنها و تنها فاصله را حس می کنم و همین حالا می بینمش!  

دوری آن قدر که احساس برگی معلق و مُرخّم، نرسیده بر آرامش و افتاده از پذیرگیِ شاخه ها؛ و نزدیکی آن سان که بی دلیلی روشن،بی که پی معنایی باشی، بی که بخواهی جایی باشی، آن جا که هستی باشی و اصلاً تفاوتی برایت نکند ببینی یا نه؛  چشمت بیفتد به ابرهای آغشته به خورشید عصرگاهی و پرهیب کوه ها که یکی پس از دیگری ایستاده اند و به حد خویش قانع اند.. 

دور و نزدیک است میانه ی من با تو..


 
دوشنبه 6 اردیبهشت‌ماه سال 1389

 

 نسک های بی سر و انجام/ نسک ششم/ باب: دری به جهان آخرت 

« ریز ریز بنویس مثل رنگ باختن آسمان دم عصر» .. این جمله از دهانت نمی افتاد حسنکم، حتا آن روزی که سواران مسعود برای بردن تو آمده بودند .. چنان در شولای تازه ات پیچیده بودی که گمان کردم از ترس پنهان شده ای اما در کمال ناباوری دیدمت که با شنیدن صدای سم اسبان   سر برداشتی از درون خویش و رو کردی به دری که هر از گاه، نه باخبر های خوب،  که با دق الباب های مکرر مرگ گشوده می شد ..  

 در همین خانه و پشت همین در و پیچیده در عبای کهنه ات بودی که خبر کشته شدن همدلان و دوستان دیرینت را برایت آوردند   پشت همین در و سر در اوراق قانون سینوی   خبر رحلت پدر وپدر پدرت را آوردند و همین جا پشت همین در نشسته بودیم  من و تو ،مأیوس از جهان و مافیها، که گفتی: انگار این در به جهان آخرت گشوده می شود نه به باغی که عمری شب و روز قرنفل و سنبل و تاک در آن رویانده ام ..  

آن روز هم پیچیده در شولایی که چوپانان کوهی دوستدار تو برایت آورده بودند همین جمله را گفتی:             ریز ریز بنویس، درست مانند رنگ باختن ذره ذره ی آسمان دم عصر .. 

 


 
یکشنبه 5 اردیبهشت‌ماه سال 1389

 

 نسک های بی سر و انجام/ نسک ششم/ باب: خنجر های یخی و خرده های معجزه گر برگ 

ماه کامل در آسمان است و کلمه هایم مثل ماهی هایی که اسمشان را نمی دانم دانه دانه از این دل مواجم بیرون می پرند..  

حسنکم! سر کوه بلند یادت هست؟ خنجرهای یخی را که در دست گرفته بودی و می گفتی ببین که این مخلوقات سنگدل حتا در این جا که قلمرو حکمفرمایی شان هست هم نمی توانند در قلبم فرو روند و من خوب  یادم هست که غرق حیرت شده بودم  وقتی می دیدم خنجرهای یخی هزارساله در آن قله ی مرگ آور به مجرد رسیدن به نزدیک تنت آب می شدند و  شاید هم بخار می شدند و اثری از بودشان پدید نبود.. گفتم چه در دل داری که این همه سوزان است و خنده ای از لب های آهنینت فرو چکید که زبانم را به درد آورد و دهانم را بست .. 

من از هر ورق پاره ی حیات تو برای خودم دشت ها و بیابان ها ساخته ام و عمرم را همه بر سر عبور از این سبزه زارها و شن زار ها کرده ام. در هر قدمم تو نشسته ای با ماجرایی در دستت، که مانند کتابی  معطر و آماده ی سفر وسوسه ام می کند تا زندگی را یکسو نهم وبه تو بپیوندم ..  

عصر ها را دوست می داشتی و من بارها شاهد و شنوای مناجات تو با هوای شامگاهی بوده ام درست نمی دانم چه می گفتی اما فحوای نیایش هایت هنوز به روشنی در خاطرم مانده می خواستی تو را در خود حل کند  می خواستی هوای پیش از غروب شوی با همان رنگ ها و روحی که در تمام ذراتش  نفس می کشد می گفتی روحی کِش آمده در این هوا،   کِش آمده تا همه سو،  و از هر نقطه ی این هوا که صدایش بزنی پاسخت می دهد  می گفتی حل شدن در این هوا جاودانم می کند و می دیدمت که که از صبح  هر کاری که انجام می دادی و در هر حالی که بودی چشم داشتی به آسمان که هنگام وصال تو کی است و هوای عصرگاهی کی در همه جا خیمه می افرازد.. چه می دیدی در این هوا  و اصلاْ چرا هوا؟ چرا غروب را  دوست نمی داشتی که هم رنگین تر است و هم کِشنده تر؟    

 

ورق می زنم و برگی که بر این صفحه گذاشته بودی پودر می شود و بر کاغذ می ریزد.. این صفحه را هیچ گاه نخوانده بودم  همیشه از این صفحه گذشته بودم چرا که  هیچ کلمه ای در آن نقطه نداشت و ترتیب کلمات هم برایم آشنا نبود .. حالا که  خرده های این برگ بر آن ریخته  انگار همه ی صفحه خوانا شده.. ذره های برگ درست در فضای خالی واژه ها و نقطه های گمشده نشستند و زیباترین حکایت تو  در همین صفحه،  قلمی شده بود .. 

 

 


 
جمعه 3 اردیبهشت‌ماه سال 1389

 

 نسک های بی سر و انجام/ نسک ششم، باب: شرح خوابی نرفته 

از پله های مراقبه ی هرروزه ات پایین می آمدی.. من در پاگرد این عروج طولانی یومیه ات ایستاده بودم و می دیدم که جثه ی نحیفت را دو بال سفید غول پیکر پوشانده و هنوز لکه هایی آبی رنگ بر سفیدی بال هایت به جامانده بود که یقین داشتم باقی مانده ی آسمان بالای سرم است که همراه خود آورده ای .. 

شادمانی ام فزونی یافت هنگام که در حدقه ی خالی چشمانت تصویر خودم را دیدم.. دیدم دهانت راحروف نامم  به رغبت می گشود و بهترین من های من، من های مسرور و نیک و صبور و پرباورم 

ار لب هایت تا بالاترین نقطه ی هستی پر می کشیدند ..  

 

 


 
پنج‌شنبه 2 اردیبهشت‌ماه سال 1389

 

نسک های بی سر و انجام/ نسک ششم/ باب:  عصای سرگنجشکی و پیامبر مالباختگان

 

از عصای سر گنجشکی ات هم باید بنویسم. عصایی که می گفتی نشان روزهای آوازه خوانی ات است و باید محفوظ بداری اش از دست غیر و غبار اغیار .. شاید در هیچ ورقی از تواریخ مانده بر جا ردی از این عصا به جا نمانده باشد اما در ذهن من، در دل من، در دهان من حتا، هزار ها اثر محو نشدنی از این عصای اعجاز گر  هست که نه می توانمشان زدود، نه می توانمشان آشکاره نمود..  

داستان این عصا، همانطور که  گفتی، ،خوب به خاطرم مانده که:  عصری از بلوا و بلا، لابه لای دود و دم اجاق های آتش کاروانیان غارت زده و شعله های پر هیاهوی رهزنان که مِن باب افکندن رعب در دل مال باختگان و مجروحان بی پناه بر پا بوده، به دستت رسیده.. گویا تو، حسنکم، ایام جنون نیز داشته ای، همان روزها که در زندگانی همه ی بزرگان و رسیدگان به سرمنزل مقصود به چشم می خورد ( یا به چشم فرو می رود!) در همان زمانه ی مجنون شدنت که سر به بیابان نهاده بودی و تن پوشت باد و بی نیازی بوده، و فرش و بسترت  شن و سنگریزه،  و سقف بالای سرت آسمانه ی آبی و پرگرمای روز و خیمه ی  پُر ستاره ی شب ها؛ بی که بدانی از مسیر غارتیان گذر می کرده ای  در عصری از بلا و بلوا و ... و زمانی که به دیدرسِ کاروانیان آمده بودی ناگاه تو را پیغمبری ژنده پوش انگاشته بودند و پیش پایت به خاک افتاده بوده اند و تقاضای معجزه ای از تو داشته اند.. تو نیز با آن رقتی که در قلبت موجود بوده و هست و آن روانی احساس و اندیشه که همه و من بارها در تو دیده ایم و دیده اند به آن ها نگفته بودی پیمبر نیستی و دلت نیامده بوده در آن تنگنای بی مالی و جان باختگی که داشته اند داغی دیگر بر دلشان نهی و گفته بودی اندک مهلتی به من بدهید تا محملی بسازم و محلی بیابم  برای گفت و گو با رب خود.. و دور شده بودی  تا پشت تپه ای در نزدیکی رود بی آبی که هزار ها سال از آخرین شنیدن صدای رد پا ی آبی آبش می گذشته و  دلت شکسته بوده و ناگاه گنجشککی از بالای ناکجا آوازی خوانده و تو خود را در سیال شکستگی ها و انتظار اجابت و دلسوزی ات برای این همه مأیوس از خویش،  رها کرده بودی و گنجشک درست بر سر چوبدستی ات نشسته بوده و تو چشم بسته بودی و گشوده بودی و انگار  ده صد سال از نصب تندیس این سرگنجشک بر سر چوبدستت می گذشته و تو آه از نهاد بیرون آورده بودی و کشیده بودی بر تن و سر و صورت هوای بیابان آن حوالی و دویده بودی سمت مؤمنین تازه ات و عصای سر گنجشکی ات را گویی معجزه ای، بالا و پایین برده بودی و ... 

 

راستی حسنکم! اگر بودی، هنوز هم از این داستان ها که بر این اوراق پاره و کهنه می خوانم و نویسانده ای، می گفتی برای دل این همه شب محاق؟ 

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 424096


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
چراغ شعرم را همیشه روشن نگاه می دارم . . . رهگذرانی مثل تو بسیارند و احتمال گم شدن در این شب های تار بسیار
شناسنامه کامل من...