X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
ناهه ودکتر ژیواگو
  
 چراغ شعرم را همیشه روشن نگاه می دارم . . . رهگذرانی مثل تو بسیارند و احتمال گم شدن در این شب های تار بسیار . . .
 
آرشیو
موضوع بندی
 
یکشنبه 30 بهمن‌ماه سال 1384

 

شاید نباید

اما نمی توانم به تو فکر نکنم

وقتی به تو فکر می کنم

زیبا می شوم

ومن

سخت نیازمند این زیبایی ام

باید زیبا باشم

تا تو

به من فکر کنی

 


 
چهارشنبه 26 بهمن‌ماه سال 1384

 

در نامه ای که برای چشمانت نوشته بودم

گفتم

گفتم که تمام دلخوشی ام برای بودن

نبودن توست

و حدقه ی چشمانت

عجیب روزگار مرا تنگ کرده است

و این که می ترسم

در پلک زدنی

با سر سقوط کنم

از بلندترین بام دنیا

که مردمک توست

روی سخت ترین صخره ی دنیا

که دوری از توست

در پلک زدنی

این فاتح بلندترین بلندای جهان

ساقه ی خُـردِ شکست خورده ای می شود

از دهان بزی کوهی جامانده

در گود ترین دره ی دنیا

که انتهایش از قلب زمین هم

    پایین تر می رود . . .

در نامه ای که برای چشمانت نوشتم

گفتم دیگر امروز و فردا 

آمدن و نیامدن تو

تفاوتی ندارد

اصلاْ نیازی نیست بیایی

اصلاْ دیگر نیا

نیا دیگر

که نیازی به آمدنت ندارم

آن قدر «کامل» و «عزیز» رفته ای

که مفهوم و معنای بی کم و کاستِ « آمدن »  را

به من آموخته ای

مگر «آمدن» و «رفتن»

همان حس ِ عظیم ِ «داشتن»

آن احساس ِ  دست کشیدن و  دل سپردن نیست؟

دست کشیدن از خویشتن وُ

دل سپردن  به حضوری

که در خواب و بیداری ات

به یک سان

هست؟

پس چه فرق می کند

آمده باشی

یا

رفته باشی

برای من

که خودم را از دست داده ام

ــــ و خواب و بیداری ام را ـــــ

تمام ِ این سال ها

یکباره و کم کم . . .

 

حالا برو

ـــــ این را در نامه ننوشته بودم ـــــ

حالا برو

و بگذار معنای « رفتن» را بیاموزی

اگر خوب بروی

یعنی همیشه خواهی آمد

      یعنی: آمده ای

                            برای ابد.

 


 
چهارشنبه 26 بهمن‌ماه سال 1384

 

در نامه ای که برای چشمانت نوشته بودم

گفتم

گفتم که تمام دلخوشی ام برای بودن

نبودن توست

و حدقه ی چشمانت

عجیب روزگار مرا تنگ کرده است

و این که می ترسم

در پلک زدنی

با سر سقوط کنم

از بلندترین بام دنیا

که مردمک توست

روی سخت ترین صخره ی دنیا

که دوری از توست

در پلک زدنی

این فاتح بلندترین بلندای جهان

ساقه ی خُـردِ شکست خورده ای می شود

از دهان بزی کوهی جامانده

در گود ترین دره ی دنیا

که انتهایش از قلب زمین هم

    پایین تر می رود . . .

در نامه ای که برای چشمانت نوشتم

گفتم دیگر امروز و فردا 

آمدن و نیامدن تو

تفاوتی ندارد

اصلاْ نیازی نیست بیایی

اصلاْ دیگر نیا

نیا دیگر

که نیازی به آمدنت ندارم

آن قدر «کامل» و «عزیز» رفته ای

که مفهوم و معنای بی کم و کاستِ « آمدن »  را

به من آموخته ای

مگر «آمدن» و «رفتن»

همان حس ِ عظیم ِ «داشتن»

آن احساس ِ  دست کشیدن و  دل سپردن نیست؟

دست کشیدن از خویشتن وُ

دل سپردن  به حضوری

که در خواب و بیداری ات

به یک سان

هست؟

پس چه فرق می کند

آمده باشی

یا

رفته باشی

برای من

که خودم را از دست داده ام

ــــ و خواب و بیداری ام را ـــــ

تمام ِ این سال ها

یکباره و کم کم . . .

 

حالا برو

ـــــ این را در نامه ننوشته بودم ـــــ

حالا برو

و بگذار معنای « رفتن» را بیاموزی

اگر خوب بروی

یعنی همیشه خواهی آمد

      یعنی: آمده ای

                            برای ابد.

 


 
چهارشنبه 26 بهمن‌ماه سال 1384

 

در نامه ای که برای چشمانت نوشته بودم

گفتم

گفتم که تمام دلخوشی ام برای بودن

نبودن توست

و حدقه ی چشمانت

عجیب روزگار مرا تنگ کرده است

و این که می ترسم

در پلک زدنی

با سر سقوط کنم

از بلندترین بام دنیا

که مردمک توست

روی سخت ترین صخره ی دنیا

که دوری از توست

در پلک زدنی

این فاتح بلندترین بلندای جهان

ساقه ی خُـردِ شکست خورده ای می شود

از دهان بزی کوهی جامانده

در گود ترین دره ی دنیا

که انتهایش از قلب زمین هم

    پایین تر می رود . . .

در نامه ای که برای چشمانت نوشتم

گفتم دیگر امروز و فردا 

آمدن و نیامدن تو

تفاوتی ندارد

اصلاْ نیازی نیست بیایی

اصلاْ دیگر نیا

نیا دیگر

که نیازی به آمدنت ندارم

آن قدر «کامل» و «عزیز» رفته ای

که مفهوم و معنای بی کم و کاستِ « آمدن »  را

به من آموخته ای

مگر «آمدن» و «رفتن»

همان حس ِ عظیم ِ «داشتن»

آن احساس ِ  دست کشیدن و  دل سپردن نیست؟

دست کشیدن از خویشتن وُ

دل سپردن  به حضوری

که در خواب و بیداری ات

به یک سان

هست؟

پس چه فرق می کند

آمده باشی

یا

رفته باشی

برای من

که خودم را از دست داده ام

ــــ و خواب و بیداری ام را ـــــ

تمام ِ این سال ها

یکباره و کم کم . . .

 

حالا برو

ـــــ این را در نامه ننوشته بودم ـــــ

حالا برو

و بگذار معنای « رفتن» را بیاموزی

اگر خوب بروی

یعنی همیشه خواهی آمد

      یعنی: آمده ای

                            برای ابد.

 


 
سه‌شنبه 25 بهمن‌ماه سال 1384

 

برای اسپانیای لورکا    

دلم برای غرناطه تنگ شده است 

برای غوطه خوردن در شب های تابستان 

راه رفتن روی آب 

بندبازی روی نگاه دخترکان زیبا 

پریدن و پایین افتادن روی لحظه های نرم 

تاب خوردن بر تاب ترانه ای غمگین 

دراز کشیدن با چشم باز   وُ

                                                  ستاره شدن . . .    

 

دلم برای غرناطه ام تنگ شده است 

گلوی گیتار را رها کن 

                      کولــــــــــــــــــــی!

 


 
شنبه 22 بهمن‌ماه سال 1384

 

 من از تو

فرشته ای از نور ساختم

ای مجسمه ی سیاه گِلین!

و حالا

هرگز اجازه نمی دهم

نام فرشته ی من

و نور تابان اش

در سیاهی تو

گم شود

تو باید

همان مجسمه ی سیاه گِلی بمانی

تا همیشه.

 


 
پنج‌شنبه 20 بهمن‌ماه سال 1384

 

 

بهتر است شب باشد

من خواب باشم

دفترم بسته نباشد

کاغذهایم سفید نباشد

تو آمده باشی

لا به لای کلمه ها

کمی دراز کشیده باشی

مرا صدا نکرده باشی

بین درخت های شعرم

تاب بسته باشی

پایت را روی  الف  ها گذاشته باشی

از  دال  آویزان شده باشی

دویده باشی روی چمن های شعرم

روی حرف هایم قدم زده باشی

گرد و غبار ها را پاک کرده باشی و

نمی دانم . . .

بهتر است همین طور باشد که گفتم

یعنی : شب باشد و . . .

وگرنه دیوانه می شوم

وقتی فکر می کنم

تمام مدت بیدار بوده ام

دفترم بسته بوده

اصلاْ کاغذ هایم همه خالی بوده اند

و بعد

روی تمام کلمه ها

رد پای تو پیداست

 وبعد

همه جای شعرم

بوی تو را می دهد

و بعد

تابی

میان دفترم

بین درخت های شعرم

سال هاست

بی تابی می کند

.

.

.

 


 
جمعه 14 بهمن‌ماه سال 1384
حرف های ما روی میز ماند . . .

 

 

حرف های مان را

با هم

در میان گذاشتیم

روی میز سفید یک قهوه خانه

بعد

تو از پنجره

پرواز کردی

و من

از  در

    بیرون رفتم

 

 


 
پنج‌شنبه 6 بهمن‌ماه سال 1384

 

هواشناسان

بارش یکریز مرا پیش بینی کرده بودند

وَ  جوّی پایدار

که خواه ناخواه فرا خواهد رسید

زمین شناسان

خبر از تکانه هایی خانمان برانداز داده بودند

و پس لرزه هایی که جدی نیستند

و کاری نمی کنند

غیر از کمی آوار  وُ

دستِ آخر

آرام . . .

اما

پیری

- که نه زمین را می شناخت نه هوا را

و چشم هایش مانند ستاره ای دنباله دار

در تمام شعر هایم می درخشید -

با من گفت:

«  باران های تو را

قراری نیست،

اصلاْ قرار

با تو یار نیست

که تکیه بر تکانه ها داری وُ

پایداری ات در روانگی ست ،

آری

تو را

برای ابد

شاعر آفریده اند. »

 


   1       2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 424431


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
چراغ شعرم را همیشه روشن نگاه می دارم . . . رهگذرانی مثل تو بسیارند و احتمال گم شدن در این شب های تار بسیار
شناسنامه کامل من...