X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
ناهه ودکتر ژیواگو
  
 چراغ شعرم را همیشه روشن نگاه می دارم . . . رهگذرانی مثل تو بسیارند و احتمال گم شدن در این شب های تار بسیار . . .
 
آرشیو
موضوع بندی
 
جمعه 25 آذر‌ماه سال 1384

باید عادت کنم

به سنگ

عادت کنم به گـُنگ

عادت کنم به رنگم

که اسم من است

و سکوت

که پیشه ام . . .

چه می شود کرد

من درخت نبودم

              نیستم

من ستاره نیستم

                 ندارم

.

.

.

باید عادت کنم


 
جمعه 25 آذر‌ماه سال 1384

زمین

دنبال چیزی می گردد

رنگ پریده

        ترسخورده . . .

کبودی چهره اش را دریا می گوید

پینه های دستش را بیابان

کمر تاخورده اش

کوه است وُ

انتظارش:

                   جنگل . . .

زمین

پی زمان و زمانه ی خود می گردد

چیزی که با چرخ زدن های مدام

می گیرد از خود !


 
یکشنبه 20 آذر‌ماه سال 1384

 

 

گریــه هایم

 تمام شهررا پـُر کرده اند

بگو از کدام خیابان بگذرم

تا  زاریم  را نشنوم؟

 

 

 


 
یکشنبه 13 آذر‌ماه سال 1384

چه قدر این دره ها خوب اند

چه قدر بلندند این دره ها!

- با اولین روز من شروع می شوند

و تا نمی دانم کدام روز ما  ادامه دارند -

چه طور زیر روزهای کوتاهمان پنهانشان کرده بودی؟

آن ها را چه طور به من دادی و کسی ندید؟

                                       کسی نفهمید؟

اگر این دره ها را به من نمی دادی

من نمی دانستم کجا باید پناه بگیرم

جان پناهی نداشتم

زیر نگاه این وُ  آن

له می شدم

آن ها که دست های تو را در دست های من دیده بودند

و دیده بودند که دست های من،  تو را نگرفت

و پایین افتادنم را دیده بودند

که رود برده بود مرا . . .

اما حالا حرفی از رفتن و گم شدن نمی زنم

نباید بزنم

تو مرا برای همیشه پیدا کرده ای

- چه حرفی!

یادت هست آن شب که باز هم نبودی

می گفتم: « نمی خواهم تو با من باشی

مرا لابه لای گلبرگ هایت جایی مخفی کن

من می خواهم با تو باشم.»

یادت هست؟

نه! نباید از گم شدن و رفتن حرفی بزنم

من دره های تو را دارم

دره های بلندت را

که سرپناه باران و آفتاب است

من نباید حرفی بزنم

من حتا می توانم

صدای کلاغ ها را روی خودم بکشم و بخوابم

و می توانم دانه ی پرواز ِگنجشک بکارم این جا

این دره خاکِ حاصلخیزی دارد

خاکش  منم

بارانش  چشم هایم

و  آفتابش

تو . . .

پس چرا بذرِ پرواز

این جا گل ندهد؟

 

مگر این دره ها را به من ندادی تا پرواز کنم؟

مگر این دره های بلند را

برای من یادگار نگذاشتی

تا هر وقت دوریِ تو خفه ام می کرد

دهانم را باز کنم

و نامت را با هوای دره نفس بکشم؟

 

این دره ها

برای من

از هر قله ای بلندتر اند

از هر بام

 از هر صدایی

رساتر . . .

من تو را همین جا گم کردم

و می دانم

همین جا

تو را خواهم یافت

تو دره های مرا خوب می شناسی

آن ها را خودت به من دادی

خودت

       مگرنه؟


 
جمعه 11 آذر‌ماه سال 1384

سیب گیسوی تو اصلاْ سرخ نیست

وسوسه گــَـرَم!

با این حال

بام های رهایت را مهیا کن،

هوای بوئیدن دارم

هوای چیدن.


 
سه‌شنبه 8 آذر‌ماه سال 1384

یادت باشد

دست های ما نباید به هم برسد

و لب های ما نباید برای هم قصه بگوید

یادت باشد

تو باید زنبیلی در دست بگیری

و من از گرانی میوه با دیگران حرف بزنم

تا لب های مان همچنان بجنبد وُ

دست های مان نمیرد. . .

 

یادت باشد

ما تنها

باید

بمانیم.


 
شنبه 5 آذر‌ماه سال 1384

(۱)

دستم

درهایی را باز می کند

که دلم نمی خواهد

.

.

.

چرا چراغ را روشن کردید؟

 

من پیش پایم را نمی دیدم وُ

خوش بودم.

 

(۲)

سلام های از دهن افتاده

نیم خورده

دندان زده

بال شکسته . . .

زیر پایت را ببین.

اگر عشق نباشد

فصل ها

همه

پاییز است.

 


 
جمعه 4 آذر‌ماه سال 1384

گور های زیادی بلند

گور های زیادی کوتاه

گور های زیادی دور

گور های دم دست . . .

گورستانی دارم

در دلم

برای شما

برای خودم


 
جمعه 4 آذر‌ماه سال 1384

از پله ها جا می مانی

حالا تند تر می روند بالا

و هی تند تر جامی مانی از پله ها که می دوند. . .

از پله ها که جا می مانی

مهم نیست پشت بام برف

شرمنده تر است

یا گلابی

از پله ها جا که می مانی

می روی سراغ تماشا

می روی از پنجره ی فروغ بباری . . .

 

شعر  سنگ سیاه عار نداره، از مجموعه ی « تاشش حرف شب بو »، امیررضا ناصری، زمستان ۷۸


   1       2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 424431


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
چراغ شعرم را همیشه روشن نگاه می دارم . . . رهگذرانی مثل تو بسیارند و احتمال گم شدن در این شب های تار بسیار
شناسنامه کامل من...