X
تبلیغات
زولا
ناهه ودکتر ژیواگو
  
 چراغ شعرم را همیشه روشن نگاه می دارم . . . رهگذرانی مثل تو بسیارند و احتمال گم شدن در این شب های تار بسیار . . .
 
آرشیو
موضوع بندی
 
جمعه 29 مهر‌ماه سال 1384

و یک روز صبح
از خواب بلند می شوی
و می گویی:
« باید تمام پنجره های جهان را پاک کنم»
و راه می افتی
در کوچه ها
و فریاد می زنی:
« یکی از همین روز ها
آفتابی شفابخش خواهد تابید
سهم همه را بزرگ می خواهم»

. . . اما چه زود خسته می شوند دست ها
و چه بسیارند
دریچه هایی که مایل نیستند
آفتاب را
رو در رو ببینند . . .

و به خواب خواهی رفت
و شاید
خورشید شفابخش . . .


 
پنج‌شنبه 28 مهر‌ماه سال 1384



همیشه در ملاقات هایمان
آفتاب حضور داشت
اما هیچ وقت سایه ای از من و تو
بر جایی نیفتاد
ما همیشه
در غیاب هم
به دیدار یکدیگر می رفتیم


 
چهارشنبه 27 مهر‌ماه سال 1384


خداوندا
 تنها دو چیز از تو می خواهم :
تاب و اشک را .
تاب را
برای دل هایی که بی تابند
و اشک را
برای چشم های پسربچه ای
که سرچارراه
عصمت به شیشه ی ماشین ها می بخشید.


 
جمعه 22 مهر‌ماه سال 1384

روبه روی هم
سال ها
نشسته اند
این درخت ها.
شوق آفتاب و ماه
در نگاهشان،
آسمان
سرپناهشان.
گفت و گوی شان:
« سلام!
روز خوش!
چه خوب شد که شب گذشت!»
سال ها
لا به لای شاخه های شان
روی دست های شان
پرنده
آشیانه کرده است
با پرنده هم کلام می شوند
سبز می شوند
درخت می شوند
. . .
این درخت ها
سال هاست
روبه روی مان نشسته اند
ما ولی
از درخت
- که با پرنده زنده است - 
جز خزان و خاک و برگ های ریخته
چیز دیگری ندیده ایم

سال هاست
ما
درخت را ندیده ایم.


 
یکشنبه 10 مهر‌ماه سال 1384

به پهنای شب
دلم برای تو تنگ است
.
.
.
این حرف ها
از حضور قدیمی ات
از دست های صمیمی ات
آب می خورند
وگرنه
ما همه
.
نه
.

دلم به پهنای شب
 برای تو تنگ است

همین.


 
جمعه 8 مهر‌ماه سال 1384



برق خانه ی ما رفته است
نوبتی هم که باشد
نوبت خاموشی خانه ی ماست.
اگر اجازه بدهید 
شما را در گوش و کنار خانه بگذارم .
شما
 چشم و چراغ من هستید
شمع های روشنم هستید
دل های از دست رفته ام. . .


 
جمعه 1 مهر‌ماه سال 1384

با همه با مهر برخورد کرده ام
همیشه مهربان بوده ام
- میان خودمان بماند، یک روز کسی از دور به سوی من آمد، من به او خندیدم و او تکه ای از لبخندم را  از صورتم برید و با خود برد. اما من همان طور با لبخندی که یک تکه نداشت و خونین بود، به صورتش
می خندیدم! -
با همه
و همیشه
فقط نمی دانم چرا امروز از این که با شهریور
با مهر برخورد کرده ام
از خودم بدم آمد.
آخر
من یک رودخانه و باریکه ای از ماه
بر طاقچه ی شهریور گذاشته بودم
می خواستم سر فرصت بسته بندی اش کنم
و گوشه ای از دلم نگهش دارم
اما بی خبر
بی توجه
شهریور گذاشت رفت
و از خودش نپرسید:
این مرد مهربان
چگونه دلتنگی اش را تاب می آورد
دلتنگی شعر هایی
که بر حاشیه ی ماه و رودخانه اش نوشته بود.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 424096


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
چراغ شعرم را همیشه روشن نگاه می دارم . . . رهگذرانی مثل تو بسیارند و احتمال گم شدن در این شب های تار بسیار
شناسنامه کامل من...