X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
ناهه ودکتر ژیواگو
  
 چراغ شعرم را همیشه روشن نگاه می دارم . . . رهگذرانی مثل تو بسیارند و احتمال گم شدن در این شب های تار بسیار . . .
 
آرشیو
موضوع بندی
 
یکشنبه 30 مرداد‌ماه سال 1384


داشتم به یک مهمانی فکر می کردم
مهمانی شب ها
که در آن همه ی شب های سال حضور دارند
بر خلاف همیشه مهمانی شلوغی بود
- ما عادت کرده ایم شب ها را ساکت ببینیم -

فقط در گوشه ای از مجلس
عده ای کوتاه قد
کز کرده بودند و سرشان پایین بود
بعد فهمیدم شب های تابستان هستند
که به خاطر کوتاهی شان از بقیه خجالت می کشند!




 
سه‌شنبه 25 مرداد‌ماه سال 1384


در و  پنجره های دست ساز می فروشم
کار و بارم سکه است
باید هم باشد:
در و پنجره هایی که من می سازم
همه
رو به تو
باز می شود!


 
یکشنبه 23 مرداد‌ماه سال 1384

توفان است
باید همه ی درها را ببندم
حتا اگر کمی از دری باز باشد
خانه ام ویران می شود
تند تند
درها را چفت می کنم و
راحـــــــــــــــت می نشیــــــنم
یادم می آید به تو
... از کدام در؟
نمی دانم از کدام در
قرار است بیایی
باید برگردم . . .

برمی گردم
و همه ی درها را باز می کنم

می دانم
این توفان
زندگی ام را
به باد خواهد داد.


 
چهارشنبه 19 مرداد‌ماه سال 1384



« تو رفته ای »
این را هر شب گوشزد می کنم به خودم
تا صبح فردا
روز تازه ای باشد
به این ترتیب همه چیز رو به راه می شود
فقط یک مساله ی کوچک باقی است
این که:
روزهای من
تویی .


 
یکشنبه 16 مرداد‌ماه سال 1384


شعر
دارد راه خودش را می رود
و پشت سرش
تکه های یاقوت
پرتقال
خرده های نان
می ریزد
و شاعران
مسیر یاقوت و پرتقال و نان را ادامه می دهند
به خیال این که به شعر رسیده اند.


 
شنبه 15 مرداد‌ماه سال 1384

خداحافظ
قرار است این تنگ ماهی بر طاقچه ی اتاق فراموش شود
قرار است کمر درخت های باغچه تا شود
قرار است کوچه ها بی سر و ته شوند
خداحافظ
تو   هم از این شعر دور شو
قرار است سقفش پایین بیاید
خداحافظ
کلمه های مرا در جیب هایت نگه ندار
قرار است کلمه ها منفجر شوند
 و خدای ناکرده تو هم خواهی سوخت
خداحافظ
راستی
در گوشه ای از این شعر دستمالی گذاشته ام
شاید خواستی چشمی تر کنی


 
جمعه 14 مرداد‌ماه سال 1384


وقت رفتن
صندوقچه ای به من دادی
گفتم: « نه! نمی خواهم غیر از  خداحافظ ات  چیزی داشته باشم.»
از پیچ کوچه گذشتی
دنبالت دویدم . . .

تـــــــــــــــــــو
رفـــــــــــــته بودی.

حالا
هروقت دلتنگ می شوم
صندوقچه را باز می کنم
کوچه را پهن می کنم روبه رویم
و دنبال تو می دوم


 
پنج‌شنبه 13 مرداد‌ماه سال 1384


اسباب بازی هایی که دوست می داشتی
خریدم
با آن ها بازی می کردم
تا یادم نرود :
« دوستت می داشتم

و امروز
وقتی داشتم با آن ها بازی می کردم
احساس کردم
بازی را دوست می دارم
و اسباب بازی هایم را.


 
سه‌شنبه 11 مرداد‌ماه سال 1384


به جای آن که ساعت را
دور مچم ببندم
یا از گردن دیوار آویزان کنم
آن را در دلم گذاشته ام
هر ساعتی که او بگوید
می خوابم
و بیدار می شوم


   1       2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 424431


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
چراغ شعرم را همیشه روشن نگاه می دارم . . . رهگذرانی مثل تو بسیارند و احتمال گم شدن در این شب های تار بسیار
شناسنامه کامل من...