X
تبلیغات
زولا
ناهه ودکتر ژیواگو
  
 چراغ شعرم را همیشه روشن نگاه می دارم . . . رهگذرانی مثل تو بسیارند و احتمال گم شدن در این شب های تار بسیار . . .
 
آرشیو
موضوع بندی
 
شنبه 11 آذر‌ماه سال 1396

باز می شود

به سَری دیگر

به سرایی دیگر

و پشت درهای بسته ی خویش می مانَد


 
پنج‌شنبه 11 آبان‌ماه سال 1396

ناب  وُ نرم

مُدام

لبم را می نوشد

نامت ...


 
پنج‌شنبه 11 آبان‌ماه سال 1396

کِی

کجا

مرا

بسته ی قلابت ندیدی؟

بگو

بگو

تا

دهان باز نکرده ام ...


 
پنج‌شنبه 23 دی‌ماه سال 1395


معمارِ بزرگی‌ست دهانت
بزرگ وُ معجزه گر
که از صدا و کلمه
 معبدی می‌سازد
برای تماشای خدا


 
یکشنبه 23 خرداد‌ماه سال 1395

ماه

برای تمام پنجره ها قصه می گوید

وکلمات نقره ایش  پلک هایشان را نوازش می کند

و همه می خوابند

جز یکی

که نه داستان می خواهد نه خواب...

ماه

ماه

ماه را می خواهد


 
سه‌شنبه 11 خرداد‌ماه سال 1395

دری که پشت پرده ی گل ها مانده و نمی خواهد گشوده شود مبادا این پرده ی جاندارِ هزار رنگ را پاره کند

محکم می چسبد به  چارچوب کهنه ای که زنگ زده است و گاهی که نفسش به شماره میفتد و دلش گشایش می خواهد

مشتش را چنگش را قلبش را می بیند که در خود فشرده می شوند و کبود می شوند و ... یادش به بنفشه ها میفتد و

دوباره صدایی در سرش می پیچد که بنفشه ها و رز ها و اقاقی ها و نسترن ها و ختمی ها باید بمانند و  بسته ماندن من 

تضمین باز ماندن و دوام لبخند آن هاست...

دری هست که تکیه داده به کاه گل و بویِ گم شده ی آدم  

ذهنش لبریزِ رفتار ساده ی علف ها و باد است

قلبش شیفته ی پرنده و شکفتن

و می خواهد گُل باشد به جای در

تا باز شدنش 

تولد رنگ ها و شادی باشد

نه اجبار برای عبور

نه رفتن و نماندن

نه گذشتن ... بازگشتن باشد

 


 
سه‌شنبه 24 شهریور‌ماه سال 1394





........




کودک بودم

بیگانه با الفبا

دستِ بزرگِ « شعر »

با همان انگشت های بلورینِ کشیده

شکل هایی

 در هوا رسم می کرد

درهایی

باغ هایی

حتا هواپیما وُ قایق هایی

که تنها من می توانستم ببینم

و تنها من از آن ها

 واردمی شدم

در آن ها می دویدم

با آن ها پرواز می کردم وُ

جاری می شدم،

و هر صبح

با شکلی تازه

در هوا وُ چشمانم

شروع می شد ...




الفبا را که شناختم

واژه هایی را

با رنگ های درخشان

سرِ راهم می گذاشت

لای کتاب های درسی

لابه لای مشق هایی که می نوشتم

روی تاقچه ی اتاق

پشتِ فرمانِ ماشین های اسباب بازیم،

دست که به آن ها می زدم

مثلِ حباب می ترکید

و انگشت هایم رنگی می شد

و چند روز همانجا روی دستم

می مانْد ...




وقتی اوّلین سیب را

بدونِ کمکِ صندلی وُ چارپایه

از شاخه ی درختِ حیاط چیدم

دیدم که چشم های بزرگی دارد

و زُل زده 

به چشم های بازمانده ی من؛

سیب نگاه می کرد

حرف می زد

و من می شنیدم

تنها کسی بودم در خانه

که حرفِ سیب را می فهمیدم

اما برای بیانش

 دهانی نداشتم ...





وقتی مجبور شدم

ساعتِ حرکتِ قطارها وُ

هواپیماها را حفظ کنم

و دستِ ایستگاه های میانِ راه

به من رسید

و مرا بینِ خودشان

 تقسیم کردند،

باز هم « شعر» را می دیدم

که همیشه قبل از من

از رویِ همان صندلی

 که باید می نشستم

بلند شده بود؛

عطرش هنوز در هوا بود

عطری به حجمِ دو در دو در دو


و من تمامِ طولِ سفرها را

در عطر طی می کردم

و تمامِ طولِ سفرها را

با پاهایی که بر زمین نبود

و گوش هایی که نمی شنید

و چشم هایی که نمی دید ...


فقط می دانستم

« شعر » 

هست

با من

از من

تا من

در من ...


و زبانم به سختی

کلمه هایی را هجّی می کرد

و در حنجره ام انگار

پرنده ای گیر کرده بود وُ

توانِ پرواز نداشت ...





سفرها که تمام شد

و گشت وُ گذاردرشکل های هوا

و رنگ هایی که 

بر دست هایم مانده بود

و عطری

 که در خود ادامه ام می داد؛

زمانِ آخِرین معجزه ی « شعر» بود:

« تو»

آفریده شدی

در حرکتِ کشیده ی انگشت هایت

شکل ها وُ رنگ ها وُ عطرها

پرواز می کردند

می رقصیدند ...

یک چشم وُ دو چشم کافی نبود

تنم چشم شده بود

برای تماشایِ آخِرین اعجاز ...


نگاه می کردی

کلمه ها

دانه دانه

مانندِ نُت های سیاه وُ سفید

کفِ دست هایم می نشستند


می چرخیدی

لحنِ جمله ها عوض می شد


گریه می کردی

ابر می آمد پایین

وَ من وُ جهان را می پوشانْد


و حرف که می زدی

توفان می شد

رها می شدم از تنم

رها می شدم از هوا حتّا ...


باد 

نفس نفس زنان 

دنبالم می دوید وُ 

به پایم نمی رسید،

آفتاب

فرصت نمی کرد 

سایه ام را نقاشی کند،

آب

عکسِ خودش را می خواست

در من تماشا کند،


و دیگر

« من »

نبود،

« تو» بودم

بی جسم

بی زمان ...


«تو» یی

که شب ها زمین

قدم هایت را می جُست

تا نوازشش کنی

وَ صبح ها آسمان

نگاهت را می خواست

تا

   فرو

          نریزد ...





















........


 
یکشنبه 25 مرداد‌ماه سال 1394






از ماه
از ماهی
از آب
از آبی

بیرون بیا




از صدا
از برگ
از هوا
از مرگ

بیرون بیا



ازاین پریشان گَردیِ هزار ساله
از این سرگیجه ی بی مدار
خسته ام

بیا
بیرون بیا
از صورتِ جهان


بگذار یکبار
یکبار برای همیشه
چشم هایم را ببندم
بی که نگرانِ ندیدنت باشم،
وَ چهره ات را
تنها چهره ی تو را
ببینم








 
دوشنبه 6 بهمن‌ماه سال 1393






خواب هایم
میان دو کوه می گذرد

هرشب از قله ای پایین می آیم
باد در آستین های خالی ام
پیچ و تاب می خورَ د

دامنه ی کوه را
درخت های سیب
قُرُق کرده اند

به اولین درخت که می رسم
دست هایم را حس می کنم
که باز به تنم چسبیده اند

دستم دراز می شود
و رقصان
از هر درخت
سیبی
می چینم وُ
از کوه پایین می روم

به پای کوه دوم می رسم
و سیب های دستم
ریشه می زنند
ساقه هایشان رشد می کند
هر کدام درختی می شوند
 
و دست هایم دوباره
با آنهمه درخت سیب
که با خود می برند
از من جدا می شوند..


به قله  که می رسم
باد در آستین هایم
دوباره خانه می کند

 و من می مانم وُ
عطر غمناکِ سیب هایی
 که در نگاه و آستینِ خالی ام
بی قراری می کنند..















   1       2       3       4       5       ...       83    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 424096


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
چراغ شعرم را همیشه روشن نگاه می دارم . . . رهگذرانی مثل تو بسیارند و احتمال گم شدن در این شب های تار بسیار
شناسنامه کامل من...