ناهه ودکتر ژیواگو
  
     چراغ شعرم را همیشه روشن نگاه می دارم . . .  رهگذرانی مثل تو بسیارند    و احتمال گم شدن   در این شب های تار    بسیار   . . .
 
بهمن 1388
ش ی د س چ پ ج
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
 
آرشیو
موضوع بندی

آموزش زبان انگلیسی Extra آموزش زبان انگلیسی Extra
هم سریال ببینید، هم زبان یاد بگیرید!
روش جدید آموزش زبان انگلیسی با فیلم
مشاوره انتشار مقاله ISI
دکتر جلالیان: روش تحقیق، آمار
تولید مقاله از پایان نامه، ویرایش مقاله
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
پنجشنبه 8 بهمن ماه سال 1388
نسک های بی سر و انجام یکم تا ششم  (باب کاوش)

 

این متن به صورت دنباله دار دوروز و سه روز و یک روز در میان اضافه می شود بی تاریخ جدید

نامه های بسیاری از حسنک رسید پس از بردار شدنش بدین مضمون که باید بازگردم تا حساب های ناکرده و رقم های نا نوشته را بازنویسانم و از نو زنده گردانم. دیده ام در این دنیای دیگر که آمده ام، همه چیزی بر مبنای انجام و آغاز هایی ست که در آن سوی، در وقت حیاتم   سامان داده ام و  میبینم بسیاری از ان ها که کرده ام هنوز نیمه تمام و نیمه انجام اند پس می خواهم همین روزها رجعت کنم به جایی که بودم تا راست گردانم همه ی کارهای نیم انجامم را و بیاغازم آن چه را باید سنگ بنا می گذاشتم باشد تا در شمار کرده های من بیایند و قدری ، دمی حتا، آسوده باشم پس از بردار شدن و بر باد رفتنم در این ورِ عجایب..

من نشسته بودم و می شنیدم  صدای کلمه های حسنک را و آن چه از گرداگرد واژه ها فرو می ریخت : خاکستر بود و قدری خاک و دو سه پرِ گلبرگ زرد که نمی دانم همگونی این سه چه بود و از کجا آمده بود . خوشحالیم فزونی یافت وقتی سایه ی بلندی با ردا و عبای  زربفت دیدم. سایه ای پیچیده در لباس هایی گرانقیمت که نه صورتش واضح بود نه دست ها و نه حتا پایپوشی که داشت .. یا نداشت..  یقین کردم خود اوست حسنک است که راه دراز بازگشت را تا آن جا که بوده آمده و میان مسیر سری هم به من که دوستدار دیرینش بوده ام زده..  

 

سالی دو سه بار این چشم دواندن های ناگهانی و سیر باغ و راغی که کلمه ها کشیده به دامن می آوردند پیش می آمد و من هر بار گوشه های آن واقعه را جمع می کردم و چنان با دقت که  چیزی ار لبه ها فرو نریزد و جایی را سرخ و خیس نکند  .. باری لبه های واقعه را جمع می کردم و روی هم می گذاشتم و می لیزاندمش زیر میزی که کتاب ها ی کهنه ی خط کشی نشده و ضربدر خورده ام مشغول مناظره و مباحثه ی دائمی بودند.. من میان خودم و حسنک عزیز رابطه های زیادی دیده بودم  گیرم نه من می دانستم کی ام و نه حسنک  که حسنک نمی دانست که است و چه طور از لابه لای تقسیم ها و تفریق های حکومت های بالادست سردرآورده و سبز شده است.. من آمدن را دوست می داشتم و فکر می کردم آمدن چون اندک تشابهی با آفتابی شدن و سرزدن از غیب دارد پس  مبارک است حسنک هم یقین دارم همین را وجدان کرده بود و از بین همه و حتا خودش همین نزول و بالا آمدن و معراج آنی را برگزیده بود وگرنه دلیلی نداشت او هم لختی  بخواهد بتابد و زمانی که ناچار تاریکش کردند به هیچ روی از تیرگی خود نادم و سرانداز نباشد و .. برگردیم به نامه هایی که گداربه گدار از حسنک به من می رسید  علامات و نشانه ها همه درست بود و نشسته سرجای خود حرف ها رُفته بود و آب زده و  حال و هوای دل ِ راقم را شُسته و  آینه در آینه  نشان می داد ..


از دهنه ی اسب بالا کشید دستم مهمیز را بی نگاه و بی واهمه کوبیدم به  پهلوی حیوانکی دادم در آمد که مگر نمی شنوی چکاچاک نامه رسانان و قاصدان را که می خواهند از حلقه ی محاصره ی نامه دزدان جاعلین بگریزند. نمی شنوی نعره و های هوی و خط و نشان کشیدنشان را برای هم  که تو اگر زودتر بیدار شده بودی یا تو اگر موزه به پا می کردی از این فرزتر اکنون نه این جا که بالای گردنه های فلان قریه بودیم و از سیاهی بسان ده  رد شده بودیم و چه و چه ، و سرانجام این مضمون که اگر آن گونه که نشده شده بود، حالا گرفتار و بندی این حرامیان و از ... نامه بی خبران  نبودیم و کذا و کذا .. پنجره ی چوبی کوچکم را بستم و سرم را چسباندم به دیوار سفیدی که درست کنارم بود خدای من! حسنک در زمان وزارتش هم چنین آرامش و احساس سلطه ای در خود ندیده بود.. چه می دیدم .. پلک های بسته ام را باز می کردند دخترکان سمرقندی و بخارایی .. گل در دست و  خنده بر لب .. ابریق و جام  مرصع و بازی نوشیدنی ها در اثر حرکتِ ندیمگان ِ یمگانی و حل شدن و طعم گرفتن این همه زیبایی در صدای خلخال قدم های این لعبتکان خیام ندیده ..


شفای دست های نور ریز ِ اینان بود یا معجزه ی قطره های عدن رنگ و عدن بوی شراب طهوری که از انگور رخشان و گس و یاقوتی  بافته بودند نمی دانم هرچه بود می ریخت و زلال می شدم  می ریخت و زخم هایم  محو می شد می ریخت و هشیارتر می شدم پیدا می شدم ..

صدای حسنک از اتاق مجاور می امد هستی هنوز؟ پاسخش دادم هنوز هستم .. کاغذ های سفیدی را که می خواست  نامه کند برایم از زیر در داخل فرستاد و گفت خودت نقش کن همه ی دیری ها و دوری ها ی سرنوشت مرا تو که دیدی تو که دیده ای من به جای نوشتن  می خواهم نگاه کنم به سرنوشتم و گریه کنم ..

همین توفان ریز  که حسنک ساخت و فرستاد هنوز می سوزاندم  و تأسف می خورم که آن روز اگر کاغذ های سفید را از او نگرفته بودم و می نوشت آن چه را که باید حالا این همه غریبه نبود و زندگی اش را و رنج و  زجر ناحقی، که کشیده را همه و همه می دانستند .. 

 

کمی از کابوس های بیداری حسنک یادم آمد می ترسم دیر شود اگر تند تند براین کاغذ بادپا ننویسم می گفت آن بالا که بر دار بودم مدتی عجایب دیدم هر کدام دیدنی تر از خویش، مثلا چندین و چند مشک خالی از پی هم دوان تا لب خارزار می دویدند  دو پای چرمی داشتند و دو دست چرمی  لب خارزار که می رسیدند همه ی مسیر را باز گز می کردند تا ابتدایی که آمده بودند  و تشنگی شان را به هم نشان می دادند و لبخند های تلخ تر از قرابه های زهر می زدند به هم و من صدایم هم نمانده بود تا بپرسم چرا و چیست حکمت این دویدن و اصلا شما کیانید در این صحرای بی آیین زنده به تهیگی و سرخوش به پیمایش راه بی پاسخ ..  یادم آمد که نااهلان سنگ در دست و لعنت بر لب صدایم را هم برده بودند و من که تازه داشتم می مردم می مردم و رهایشی می یافتم  هرگز نبخشیدمشان .. هنوز هم ...

 

این کابوس را زمانی از او شنیدم که سال ها بود خاکستر هم نبود دیگر حسنک .. 

 

هر دو باید بیدار می شدیم من و حسنک که بر سر شاخ چناری دراز کشیده و نکشیده  خواب برده بودمان.. صدایی از فرط بی رنگ ورویی به شیر ریخته ماننده گرداگردما پرسه می زد من او را نمی دیدم حسنک هم  به یقین، اما هر دو از ترس او به لرزه افتادیم که کلماتی درشت ناک و درنده خو  با او بود  دامن رها کردیم و کمی بالاتر کشیدیم خود را دیگر داشت شاخه ها به  لرزه می افتاد صدایی از شکست شاخه ای هم گمانم می آمد ترق بود یا تروقی که دقیق بازش نمی توانم ساخت تنها  هایی و هیبتی محو از آن صدا در ذهنم مانده پرهیبی شاید از اندیشه ای .. 

بعدها می فهمیدم - و آن لحظه خوب می دانستم - ترسم از این صدا بیهوده و به هرز نبوده است چه بسیار از این  دست آوا  در زندگی دیده و شنیده بودم که ابتدا گنگ و بعد یا بعدتر  گویا تر از  هر چاه و چاله ای مرا به درون کشیده و بعض اوقات حتا  مکیده و تف کرده و بیرون انداخته  بوده .. 

به هر تقدیر از آن چنار و شاخه ی در حال شکست نه من جان سالم به در بردم و نه حسنک.. ترس کار خود را کرد لرزیدیم و شاخه  نگهمان نداشت هر دو به رو  بر زمین زیر پایمان که از  رطوبت سالیان  و دوری از آفتاب  ذاتی و مادرزاد خود، گلی بود به انواع لجن و ذره ها و لکه های بی تعریف دیگر، آلوده،  فرو افتادیم .. بماند آن که درد پشت کمر چیست و  چه سان اه از نهاد زمین خورده ی آدمی زاده ی ناگزیر از گردن نهادن  به تقدیر در می آورد .. بماند 

شب نخست بعد از رهایی از درد کمر شکن ِ پایین افتادن از درخت، که گردکانی چند بر آتشِ بارگذاشته  از پیش  کباب می کردیم تا از بی هوشی سهوی و عمدی مان در اثر جوعِ بی دلیل پیش گیری نماییم، داستانی از نامردمی ها شنیدم   درون آزار و برون آزار ..  چه ها  ...


گردکان که حد کبابی را از سر گذراندند و بوی لذیذشان  تا چندین و چند گز اطراف ما را معطر کرد  به حسنک گفتم گمانم  حتا سنگ های زیر پایمان، حالا و اینجا،  دهان گشوده اند و دنبال برشی قاچی از این گردکان زمینی سرخ آمده و کباب شده اند .. و می بینم کمی از خنده ی آن روز حسنک هنوز ریخته این جا روی این کاغذ زردی گرفته که مانده از آن روزِ رفته .. پس از سرکشیدن نوشیدنی کمیابی که حسنک از ساقه ی نوعی خار ، که وقتی می کوبیدندش گرد می شد و از سیاهی به زغال می زد و بعد قدری آب جوشیده بر آن می ریختیم و اندک نمکی برای طعم آن،  برمی ساخت به فکر نیم خوابی چسبنده  افتادیم که واجب بود در آن زمان دل انگیز سیری و فرج بعد از شدت که الحق والانصاف نوشیدنی خاص حسنک را هم که در حلق ریختیم، میل ما به خواب فزونی گرفت  .. عبای خیس حسنک را  کنار آتش پهن نمودیم  و عمامه ی او و خودم را فرش کردیم زیر تن هامان و موزه ها زیر سر و جانمان در مشت به خواب رفتیم. روز در نیمه ی خود بود  هنوز اندک نوری از ظهر مانده بود و روی ما افتاده بود نمی دانم چرا دقیقا زمانی چشم وا کردم  که پرتو نازک از روز مانده مانند  نیزه ای نوک تیز در  نی نی چشمم فرو رفت  دستم را چرخاندم تا نور را برمانم  که دیدم جای حسنک خالی ست و موزه ی او چند متر آن سوتر افتاده  و عبای خیسش خونی و خالی  روی خاکستر به جامانده از اجاق گردکان  افتاده .. کمی از آن سوخته  بود .. عبارا برداشتم و شستم خبردار شد که این همان هجمه ای ست که از لحظه ی اول همراهی و همقدمی ام با حسنک از آن می ترسیدم.. می ترسیدم از سپاه سایه ها که گام به گام ریز به ریز نعل به نعل با ما می آمد و هر لحظه به حسنک می گفتم هوای پیش و پشت سرت را داشته باش  که این سایه ها لشکر بی دودمانند و  اگر بر تو بختک زدند دیگر از روی تو بر نخواهند خاست .. و حالا و امروز دیدم که سپاه سایه ها  آمده و همو که نمی خواستم را برده و من مانده ام و نمی دانم و عبا و موزه ی حسنکی که تاریخ هم از کم و کیف ربودنش اکنون و این جا خبری ندارد و من باید ...


دست از  زانو برداشت سر چرخاند دستی به دیوار گرفت و برخاست رو کردم به سوی نگاهش و گفتم  عبا، موزه و عمامه ؛ این سه، دورانی و دَوَرانی ساخته اند، که از  امروز که سیصد و اندی از هجرت رسول معظم می رود تا روزی که بی شمار شب و روز ، همراه  سلامت و  صلابت  از هجرت فرستاده ی آخرین گذرد، دامن می کشد و دامنه می یابد.. حسنک نان خشکی سق می زد دهان گشود کلامی بگوید که خوشه های گندم از دهانش بیرون ریخت یک، ده، صد، هزار، کشتزارکشتزار  خوشه ی گندم از میان لب های آتش گرفته اش که شعله می کشید و هر از چند، کاکل یکی دو خوشه را می سوزاند و من جیغ های بلند و لوندِ زیادی  می شنیدم که ...

این آب سرد از کجا پشت گردنم ریخت؟ که بود؟  که از این کابوس رهایم کرد حسنک جان!  روح نیمه  شده ی سرگردان!  کاسه ی از دست گدایان افتاده!  پنجره ی در سردترین شب سال شکسته! حسنک !حسنک!جواز  رسیدن به پیری در عین جوانی!  ای نشانه ی  دورترین جسدِ در شن ها مدفون! کجایی ؟ کجایی؟ کدام راه را زیر پا بگذارم قدم در کدام مسیر برای جست و جوی تو بگذارم از میان چند دامنه ی شیر خیز  برای دیدار تو بایدم گذشت ؟ چه ای؟ چه بودی؟ چه می شود؟ چه می شوم    پس از تو ..

اشک ها بود که سرازیر خاک می کردم و خواب بود که از چشمم می پرید و خنده بود که بر لب آزارندگانم می رقصید و شراره ها  بود که در دست دشمنانِ سایه سانم به نشان تهدید و  تحدید  بالا و پایین می شد و حسنک بود که  زیر سرپنجه هایی نامرئی  گرفتار آمده بود و نایش از خشکی بی آوا شده بود و زبانش از ترس به کام نشسته بود و مچ هایش از حس افتاده بودند و ..

راه را باید بگیرم و پی اش روان گردم  

به جست و جو      به هر طرف ..   بیابمش زهی شرف ..

با خودم می گفتم حسنک مگر از همین ما نیست مگر همین دغدغه ها همین لغزیدن ها همین  ندانم ها و نداشته ها نیست   ؟   پس این همه کوشیدن من برای رهایی او از چه روست؟ او هم زمانی دستی را بریده زبانی داغ کرده گوشی خراشیده پایی قلم کرده و هزار صفحه ی کاهی، سنگلاخ و صعب، با من و بی من قدم زده  .. من هم مانند او‌، او هم مانند من؛ پس این رهایی خواهی من چه معنایی دارد؟ اگر من واو مانند همیم پس مثل همه هستیم؛ و همه در بندند حتا زمانی که گمان می کنند آزادند و این را خوب می دانند دست کم من این را می دانم حسنک هم می دانم که تا پیش از ربوده شدنش می دانست پس بی دلیل است گشتن ها و هیجان ها و دل دل کردن های من ..  با خودم می گفتم و بر می گشتم از میانه ی راهی که برای یافتن او زیر پا می گذاشتم... یک هفته این به هر در زدن ها ادامه داشت و تمام این هفت روز و هفت شب کلامی بر کاغذ نیاوردم چرا که یا در راه و بر اسب  بودم و یا اگر کنار آتش و زیر نگاه ستاره ها دمی مجال خلوت با خود پیدا می کردم  دلم نمی رفت به نوشتن کلمه ها نبودند فکر می کردم حسنک با رفتنش کلمه های مرا هم برده  فکر می کردم بدون حسنک از چه بنویسم.  آیینه ی زمین وسرزمینم نیست شده؛ ومن معلق در هوا  چگونه کلماتی آن همه سنگین بیابم که مقر و منزلم شوند..

چشم وا کردم قیامتی به جای روز و آفتاب در نگاهم ریخت. شاید همین قیامت لای پلک هایم را گشوده بود و خواب را رم داده بود امروز چندم از چندمین قرن بود نمی دانم برمک یا قرمطی    نمی دانم لابه لای انگشت هایم گشتم دست هایم را چندین بار تکاندم و بهتم زد از آنچه می دیم چه ریز و درشت هایی فرو ریخته بود .. برداشتم و برای یک بار هم شده بعد از صدها سال خود را بدون حسنک و سایه هایی که همیشه بر من افتاده بود دیدم. من، همین ها بودم نه خرده ی اضافه ای نه تکه ی بی مثالی.. همین قراضه ها و تراشه هایی که از تکاندم دستم کنار اجاق ریخته بود .. خنده داشتم و اشک توأمان.. شادی خیسی در رگ هایم می دوید از سرانگشت هایم بالا می رفت و تا مردمک چشمم بالا می کشید و بازمی گشت تا نوک پنجه های پا .. خودم را انگار بازیافته بودم .. یادم آمد به رؤیاهایی که هراز گاه دیده بودم و نادیده انگاشته بودمشان .. نمی دانستم همه ی ساختمان های بلند و خیابان هایی که همه ی شب ها در قصر درست زیر گوش رامشگران و رقاصه ها و عربده های بدمستی و کامجویی شنیده بودم، درست بوده. نمی دانستم تصویرهای محوی که شب های بی خوابی پشت پلک هایم  جاخوش می کردند تصاویر واقعی از دنیای بعد از من بوده اند. آدم هایی که برای نمی دانم های کوچکشان آفتاب را به ماهتاب می دوزند ستاره ها را از آسمان بالای سرشان می کنند و می شکافند رد پریدن بالداران را با دود می پوشانند و دست آخر از بالای بامی ـــ که در گمانشان بالاترین و مطمئن ترین پنجره ی جهان است ــــ قهقهه می زنند و می دانم می دانم سر می دهند.. حیرتم زیاد می شد کاش آنشب وسیله ای برای فرستادن چشم هایم برای شما داشتم تا آن همه اعجاب و تحیر را به عینه می دیدید ..

صدایی شنیدم خش و خش برگی بود از درون یا بیرون من ؛ تکان نخوردم زیرا بارها این صدا بی که وجود داشته باشد مرا از خودم جدا کرده بود این بار گذاشتم بیاید و برود نگاهش نکردم خش خش بلند تر شد.. نور..  و شانه هایم گرم شد انگار دوستی دست هایش را بر آن گذاشته بود بازهم تن زدم از نگاه کردن  شروع کردم به زمزمه  .. ورد هایی که سالیان دراز برای فرار از شب و تاریکی آموخته بودم زیر لب می خواندم  باید در خودم می ماندم باید دانه دانه ریزه های فروریخته از دست هایم را کشف می کردم باید به یاد می آوردم صبح ها و شب هایی را که برای یادبود کسی یا چیزی دست نخورده  رها کرده بودم باید میان من اکنونی و همه ی داشته هایم یکی را بر می گزیدم ..  

 

حسنک! که دور از من شاید همین حوالی بر خاک ریخته ای.. شعله ای دارد هم اکنون سر می کشد از من، شعله ای که حرف می زند از روزگاری که دارم و ندارم. 

یک آن، یک دم، همه ی دست هایم آفتابی شدند دست های نیک و بد دست های دارا و ندار 

دست های گُر گرفته و گره دار، دست های سرد و آوازه خوانم.. حسنک! شعله ای دارد از درون من کلمه کلمه بیرون می ریزد بلند می شود و داد می زند و من تاب شنیدن کلامش را ندارم نمی توانم بشنوم و بمانم، گدازه هایش شانه هایم و همه ی تنم را می سوزاند .. کاش دوام بیاورد این آتشی که خاکسترش منم، و شعله ای که می سوزاند، و تنی که می سوزد هم  ..   

کاش دوام بیاورد این سوختن تا انتها .. 

می بینی حسنک؟  حالا که تو را بی خبر از خودت و من تا دورها برده اند و از من ستانده اند حالا که می دانم از نخست میان من و تو جز « رفتن» شباهتی نبوده  به خودم رسیده ام به تاول هایی که نه می توانم مرهمشان بگذارم نه می توانم  تحملشان کنم .. 

چه زیباست این آتش بازی .. بیا به بازی مان ادامه دهیم آتش جان!  بیا به  گفت و گوی آتش و جان من نگاه کنیم .. امشب هم میان تاریخ و دوستی، سمت بی خطرتر و بی صداتر را انتخاب کنیم.. 

 راستی را سمت بی خطر کدام ..


 

کناره ها یا کرانه های هرمز را گزیده بودم.. سخت به خود می پیچیدساحل، کمر خم می کرد سمت  دریا، لب پس می کشید.. پا می چرخاند به صخره ها دست رد می خورد. گردن می کشید، کلبه ها به سرش می گرفت.. درمانده بود در خودش و چشمی از التماس، چشمی از الماس دوخته بود به من. من پادزهری نداشتم. من فقط می توانستم بگزم. یعنی طی که می کردم هر مسیری را، هر دلی را    هر زبانی ر ا، می گزیدمش .. دست خودم نبود حسنک جان.. می دانم تو فارغی از  این مذمومه که بندیَـــــم  کرده  و افسارم به دستش بالا و پایین و چپ و راست می چرخد .. 

این حرف ها در دهان دلم بود می زدم  و  اشک ریز و اشک بیز  با خودم ، گز می کردم به جست و جوی  تو راه درازی را - که بعدها دانستم  بی بازگشت بود و نمی دانستم .. پشت گردنه ی اول، رشته های بلند علف، پشت گردنه ی دوم، نیزه های سنگ سر، پشت گردنه ی سوم  لگدکوب سمٍ مسمومٍ استران ...    چه بگویم .. 

آغوش خرسی را آرزو داشتم    دندان قروچه ی ببری را می خواستم وقتی از گوشت تنم مزه مزه می کند و مرا میان پنجه هایش گرفته، گرگ حتا، گرگ ها  ـــ وقتی وسط دایره ی چشم های درنده شان ایستاده باشم و گرمای اشتهای مردمک هاشان گرمم می کند ـــ  .. 

این همه تنها بودم سر در پی تو که گذاشته بودم   و تو بی خبر از دل دلِ  بی صدای من،  بی خبر از نیشِ تشویش و شلاق ندامت که  چرا پلک بازنکرده ام زمان که دست های ربودنت، درست از کنار نفس های خواب رفته ام، گرفته بودت از من .. 

حالا هزار کوه راه آمده ام     سی صد و اندی  دلِ همراه را میان جاده ها هم آواز  کرده بودم با خودم‌ سرهشتاد شاخه ی درخت، که شباهتی با سرشاخه ی « وداعِ ناکرده مان» داشت؛ اشک هایم را گره زده بودم  و باباد لابه لای سبزه زارهای گم و گورِ عالم  فریادت زده بودم و گذشته بودم .. 

 

جارچیان از سر مناره های بلند دهل می زدند و فریاد می زدند بر سر صفه های سنگ و گل هم ایستاده بودند و به صدای بلند می گفتند که نشانه های تازه ای از وزیری فراموش را یافته اند و شاه شاهان برای باقی نشانه ها و  راویان آن صله  ها و تحف بی شمار و ارزش مند در نظر گرفته اند  من بلادرنگ دریافتم که از اول داستان چه بوده و سخت نگران حالت شدم حسنک جان! زمانی که کسی از جُستن چیزی و ردپایی حرف می زند که مدت ها و بی دلیل از یاد رفته بوده حتما از ابتدای داستان می دانسته از چه حرف می زند و حالا برای بی گناه جلوه دادن خود اعتراف به داشتن خبری از جزئی از ماجرا نموده و خدا به دادت برسد اگر حدس نزدیک به یقینم  درست بوده باشد که در این صورت اگر هم چیزی از تو به جا مانده باشد،  

خاطراتی ست میخکوب شده بر جسدی نیم جان ..   

از پای کاغذ بلندم کردند حسنک...


   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 199712


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها